همین‌جوری از سر بیکاری رفتم اسم فامیلم‌ را در اینستاگرام جستجو کردم. تو یک اکانت در اعماق اینستاگرام با این عکس مواجه شدم. توی کپشن نوشته بود: مرحوم مظفر گوریلی (فرض کنید گوریلی اسم خانوادگی من است).
خب من این مظفرالدین شاه را اصلا نمی‌شناسم. و تا حالا اسم کسی به نام مظفر را در تاریخ شفاهی که از پدر و مادربزرگم به من منتقل شده نشنیده‌ام. ولی خب، اسم فامیل ما جای دیگر ایران موجود نیست و صفحه اینستاگرام متروک که عکس مظفرالدین شاه را در آن پیدا کردم متعلق به شهر سنندج بود. برای همین مطمئن هستم اسم آقای مظفر باید یک‌ جایی در شجره‌نامه نانوشته خانواده ما‌ به چشم بخورد. احتمالا نسبتش با من می‌شود چیزی مثل پسرعموی پدربزرگ من.
آقای مظفر احتمالا هفتاد یا هشتاد سال پیش، شاید بعد از خروج نیروهای متفقین از ایران، موهایش را مجعد می‌کند، ریشش را می‌تراشد، سبیلش را شانه می‌زند و بهترین کت و شلوار و کراواتش را می‌پوشد. او به تنها آتلیه شهر سنندج نبش میدان اقبال می‌رود، جلوی دوربین ژست می‌گیرد، و لبخند می‌زند و شات!
*
یک لحظه از زندگی مظفر در تصویر ثبت می‌شود. او احتمالا زندگی خوبی با کمی فراز و نشیب را پشت سر گذاشته. شاید حتی خوشبخت بوده و بدون اینکه به یک نسل سوخته تبدیل شود قبل از انقلاب از این دنیا رفته باشد.
حالا تنها چیزی که از مظفر به جا مانده احتمالا یک خاطره مبهم در ذهن چند نفر از فامیل‌های ما است و یک عکس یادگاری در یک اکانت متروک اینستاگرام.
*
داشتم فکر می‌کردم سال ۲۱۵۰ من جای مظفر را می‌گیرم. مظفر به فراموشی کامل سپرده می‌شود. و اسم من احتمالا در خاطره مبهم نوه یکی از پسرعموهایم جایی داشته باشد. و شاید عکسی از من در گوشه‌ متروکی از یک سوشال مدیای قرن بیست و دومی یافت شود، در حالی که پیکسل‌هایش در چند کیلوبایت حجم در دیتاسنتر پیونن زیر کوه‌های یخ سوئد جا‌ خوش کرده است.⁩⁩⁩

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۵ |

دیشب بعد از حدود چهارصد سال به سینما رفتم و فیلم مایکل را دیدم. زندگی‌نامه مایکل جکسون. از لحاظ بصری فیلم خوبی بود، ولی شخصیت‌های داستان را خیلی سطحی و کم‌عمق نشان می‌داد. با اینحال داشتم فکر می‌کردم چقدر به سینما رفتن حس خوبی دارم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۴۰۵/۰۲/۲۶ |

تعطیلات آخر سال است و من یک هفته با درد یکنواخت و کشدار دندان شماره ۱۳ دست و پنجه نرم می‌کردم. همه دندانپزشک‌های شهر برای تعطیلات به ویلاهایشان در کلورادو و فلوریدا رفته‌اند و شهر از دندانپزشک خالی شده است. با مقدار زیادی تلاش توانستم برای هفته بعد از یک متخصص ریشه وقت بگیرم. (مشکل از ریشه دندان شماره ۱۳ است.)

بالاخره طبق توصیه خانم چت‌جی‌پی‌تی ایبوبروفن ۲۰۰ میلی‌گرم خریدم و دو تایش را قورت دادم. بعد از دو ساعت درد به طرز خارق‌العاده‌ای محو شد. ایبوبروفن بهترین اختراع بشر است. از این به بعد می‌خواهم هر روز برای تسکین دردهای جسمی و حتی روحی‌ و عشقی و اگزیستانسیالیستی‌ام ایبوبروفن بخورم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۶ |

یلدا مبارک. شب یلدا را با نواختن مقداری سه‌تار و نوشیدن شراب گذراندم.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۱ |

سال ۲۰۱۴، یعنی یازده سال پیش، وقتی که هنوز در دهه بیست زندگی‌ام بودم از یک دختره که توی دانشگاهمان بود خوشم آمده بود. ولی او من را دوست نداشت. با هم چند بار رفته بودیم بیرون. شراب نوشیده بودیم. تو خیابان‌های یخ‌زده سینت‌لوییس راه می‌رفتیم. تو کافه، داخل قهوه‌مان بستنی می‌ریختیم و ترکیب جدید را که فکر می‌کردیم اختراع خودمان است امتحان می‌کردیم. یک بار به یک جز کلاب رفتیم و به موسیقی ساکسیفون گوش دادیم، کنار ‌سیاه‌پوست‌های گوگولی آمریکایی که لباس‌های جینگول مینگول می‌پوشیدند و با ریتم موزیک ساکسیفون رقص‌های اگزاتیک می‌کردند.
یک شب بعد از شام رفتیم سوپرمارکت که با هم برای خانه‌هایمان خرید کنیم. وقتی که داشت با ضربه زدن به هندوانه‌ها محتوای داخل آن‌ها را حدس می‌زد رو به من کرد و بهم گفت: "می‌دونی من از مصاحبت باهات لذت می‌برم. آدم جالبی هستی. ولی راستش رو بخوای فکر نمی‌کنم بتونیم با هم ادامه بدیم. می‌تونیم دوست‌های معمولی باشیم. امیدوارم بتونی آدم مناسب زندگیتو پیدا کنی."
این جمله امیدوارم بتوانی آدم مناسب زندگی‌ات را پیدا کنی، منفورترین جمله دنیاست. لطفا در پایان روابط خودتان با آدم‌ها این جمله را به هیچ کسی نگویید. بهتر است به طرف مقابل بگویید ازت متنفرم و از زندگی‌ام گمشو بیرون. اگر بهم می‌گفت از زندگی‌ام گمشو بیرون بهتر می‌توانستم قبول کنم تا اینکه بهم بگوید امیدوارم بتوانی آدم زندگی‌ات را پیدا کنی. به آدم این حس را می‌دهد که رو تخت بیمارستان دراز کشیده‌ای و بعد پزشک احمدی بیاید بالای سرت و بگوید امیدوارم در دنیای بعدی‌ بتوانی زندگی خوبی داشته باشی و بعد همانجا آمپول هوا را داخل شریان قدامی بازویت خالی کند.
با همدیگر به سمت خانه من رفتیم. ماشینش را کنار خانه من پارک کرده بود. کمکش کردم که وسایل خرید را به ماشینش انتقال بدهیم. از هم خداحافظی کردیم. سوار ماشین شد، ماشین را روشن کرد و به سمت خانه‌اش حرکت کرد.
روز بعد که وارد ماشین شدم، روی صندلی عقب دیدم که هندوانه‌اش تو ماشین من جا مانده. بهش اس‌ام‌اس دادم و گفتم هندوانه‌ات را تو ماشینم جا گذاشتی.
ما تصمیم گرفته بودیم که دیگر همدیگر را نبینیم و حالا هندوانه‌اش روی صندلی عقب ماشین من جا خوش کرده بود.
شاید اگر شخصیت‌های یکی از رمان‌های میم مودب‌پور بودیم آن هندوانه باعث می‌شد که دوباره همدیگر را ببینیم و بعد از چند ماه ازدواج می‌کردیم و برای بچه‌هایمان تعریف می‌کردیم که یک هندوانه باعث به دنیا آمدن شما شده است.
ولی بیرون از رمان میم مودب‌پور و تو زندگی واقعی این داستان بیشتر شبیه فیلم‌های اصغر فرهادی تمام می‌شود و ممکن است دو سکانس پایانی داشته باشد. سکانس اول: ساعت نه صبح من برای صبحانه در حال خوردن نان و پنیر و هندوانه هستم. سکانس دوم: یک هندوانه بعد از چند ماه در یخچال خانه مچاله شده و کپک زده و در نهایت به پرتاب شدن داخل سطل زباله محکوم شده است.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۷ |

اجاره‌نشینی یعنی اینکه هرازچندگاهی همه وسایل خانه را می‌چپانی در یک عالمه کارتن و کامیون اسباب‌کشی را بار می‌زنی و به یک آپارتمان جدید منتقل می‌شوی.
یک سری خوبی‌هایی دارد. مثلا اینکه آدم را از یکنواختی کشدار دیوارهای همیشگی و از سنگینی سایه‌ اجسام روی دیوار که زاویه و اندازه‌شان را در تک تک ساعت‌های روز حفظ هستی نجات می‌دهد. وارد فضای جدیدی می‌شوی و انگار زندگی جدیدی شروع می‌کنی.
ولی خب سختی‌ها و مشکلاتی هم دارد. یک حس خانه‌به‌دوشی که همیشه تو ذهن آدم جریان دارد. حس اینکه به جایی تعلق نداری. حس معلق بودن در فضا و مکان. و راستش را بخواهید من متخصص تجربه حس معلق بودن در فضا و زمان هستم. شاید حتی بتوانید یک دکترای افتخاری خانه‌به‌دوشی به من اعطا کنید. انگاری چهل سال زندگی را در اسباب‌کشی و مهاجرت سپری کرده باشم.
گاهی مواقع نصفه شب در تاریکی مطلق از خواب بیدار می‌شوم و یکی از ترسناکترین چیزهایی که تجربه کردم سرم می‌آید. اینکه برای چند ثانیه نمی‌دانم توی کدام یک از خانه‌هایی که در آن زندگی کرده‌ام هستم و چه کسی غیر از من در آن خانه حضور دارد. اینکه تو چه سالی از زندگی به سر می‌برم.
آیا سیاوش چهار ساله هستم که تو خانه اجاره‌ای گوهردشت کرج زندگی می‌کنم؟ یا سیاوش هجده ساله در عظیمیه؟ یا بیست و دو ساله در آپارتمان تهران؟ یا بیست و پنج ساله در خانه دانشجویی‌ام در سنندج؟ یا سی ساله در ایلینوی؟ یا شاید سال ۲۰۲۱ است و من در آپارتمان سینت لوییس هستم و مامان در اتاق کناری در بستر بیماری خوابیده و انتظار مرگ می‌کشد؟
بگذریم... همیشه تو هر خانه‌ای که می‌روم از کنج و زوایای مختلف‌اش عکس می‌اندازم. تا بعدا یادم نرود تو چه آپارتمان‌هایی زندگی کرده‌ام.
شاید یک روز هم خانه خریدم و از این خانه‌به‌دوشی رها شدم. ولی دیروز یک ایمیل به صاحبخانه‌ام فرستادم و درخواست کردم که اجاره‌ آپارتمانم برای یک سال دیگر تمدید شود و خوشحال شدم که تا یک سال دیگر نیازی نیست به سراغ کارتن‌های اسباب‌کشی بروم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۱ |

این را بنویسم بعد بروم به بقیه زندگی‌ام برسم:
1- پریهیلین یا حضیض خورشیدی نقطه‌ای از مدار است که یک سیاره یا شهاب‌سنگ به نزدیکترین فاصله به خورشید می‌رسد.
2- دیروز همه داشتند می‌گفتند که امروز یعنی 29 اکتبر شهاب‌سنگ 3I Atlas به حضیض خورشیدی می‌رسد و اگر در این محل حرکت غیر قابل ‌پیشبینی‌ای از خودش بروز دهد می‌شود حدس زد یک جور آدم فضایی سوار شهاب‌سنگ شده و در حال گشت و گذار در نزدیکی زمین است.
3- چند ساعت پیش شهاب‌سنگ کذایی حضیض خورشیدی را رد کرده و به همان مسیر معمولی خودش در حال ادامه دادن است.
4- برای همین انگاری اطلس 3 آی همچنان یک شهاب‌سنگ بی‌جان و کسل‌کننده است که وارد منظومه شمسی شده است و در نتیجه ما همچنان سیزیف‌وار محکوم هستیم به تنهایی ابدی در این گوشه از جهان قابل مشاهده.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۸ |

یک. دو تا کتاب جدید خریده‌ام. یکی درباره درست کردن قهوه و دیگری چند تا داستان ساده اسپانیایی. از خریدن این دو تا کتاب اندازه یک گوریل سه ساله هیجان‌زده هستم.
دو. امروز بعد از مدت‌ها به کافه کنار آپارتمانم آمده‌ام تا در اینجا کار کنم.
سه. آخر هفته به مکزیکوسیتی یا سیوداد د مکزیکو می‌روم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۷/۱۵ |

می‌خواهم به تو
همان عشقی را تقدیم کنم،
که بهار
به درختان گیلاس
اعطا کرد
-پابلو نرودا

ترجمه گوریل فهیم، از اسپانیایی
پانوشت: دارم اسپانیایی یاد می‌گیرم، و یکی از خوبی‌های اسپانیایی یادگرفتن این است که می‌توانم شعرهای پابلو نرودا را به زبان اصلی بخوانم

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۱۰ |

دیشب دوستم علیرضا از استرالیا تو فیسبوک بهم پیام داد. علیرضا دوستی بود که حدود پانزده سال پیش با هم به کتابخانه ملی در بزرگراه حقانی می‌رفتیم و آنجا با هم آیلتس می‌خواندیم. آخرین باری که با هم چت کرده بودیم برای ده سال پیش بود. سال 2015. بهم گفت گوریل چطوری؟ خیلی وقته ازت خبر ندارم. دقیقا بخوام بگم ده سال.

رفتم چت‌های قبلی را دیدم. بله درست می‌گفت. آخرین مکالمه من با علیرضا متعلق بود به 12 جولای 2015. علیرضا به استرالیا رفته بود و من هم دو سال بود که به آمریکا آمده بودم. رفتم چت‌های قبلی را خواندم. به علیرضا گفته بودم که دارم ازدواج می‌کنم، برادرم ازدواج کرده، من هم دارم نامزد می‌کنم؛ با یک دختر روان‌شناس.

برگشتم و خاطرات ده سال پیش را مرور کردم. باورم نمی‌شود که از ماجرای ازدواجم با خانم روانشناس ده سال گذشته است. ده سال. به قول آمریکایی‌ها ده فاکینگ سال! خانم روانشناس به خانه ما در تهران رفت و با مامان و بقیه اعضای خانواده دیدار کرد. عکس گروهی گرفتند و برای من فرستادند. قرار بود برگردد آمریکا و با هم ازدواج کنیم.

حالا ده سال از آن ماجرا گذشته است. ایده ازدواج با خانم روانشناس به جایی نرسید. و احتمال به وجود آمدن یک یا دو موجود جدید که فرزندان بالقوه من و خانم روانشناس حساب می‌شدند و احتمالا هفتاد یا هشتاد سال در این کره خاکی زندگی می‌کردند تنها در حد یک ایده ماند و در نطفه خفه شد.

داشتم به این فکر می‌کردم که جمعیت جهان اگر هشت میلیاد باشد، چند میلیارد آدم هم وجود دارند که به دنیا نیامده‌اند. تنها یک ایده بوده‌اند که به جای اینکه به این دنیا وارد شوند و زندگی کنند، سرنوشتشان این بوده که به گوشه کاندوم‌های مصرف شده پناه ببرند و از آنجا راهی سطل‌های زباله شوند.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۲۶ |

ساعت نزدیک دوازده شب است. من روی کاناپه دراز کشیده‌ام (طبق معمول). یک قسمت از مغزم دارد فرمان می‌دهد که هر چه زودتر به سمت تخت بروم و بخوابم تا برنامه خوابم بهم نریزد. یک قسمت دیگر مغزم حس نوستالژیک پیدا کرده است و دارد درباره زندگی و خودآگاهی و مرگ و طول عمر و چیزهای دیگر فکر می‌کند.

امروز دو سه تا کتاب جدید خریدم درباره خودآگاهی و هوش مصنوعی. یک آرزوی جدید پیدا کرده‌ام: یک استارتاپ تاسیس کنم که در آن روبات بسازم که خودآگاهی مصنوعی داشته باشد. مثلا می‌توانیم اسمش را بگذاریم گوریل پلاس. گوریل پلاس یک روبات است که به خودآگاهی مصنوعی رسیده است. گوریل پلاس نیازی ندارد که مثل چت‌جی‌پی‌تی یا گروک تمام دانش و اطلاعات روی اینترنت را فرا بگیرد. می‌تواند دانش و حافظه کمتری داشته باشد. ولی به خودآگاهی برسد.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۲۶ |
 
مطالب قدیمی‌تر