یک. دو روز در یک هتل اقامت دارم، در جایی بین درخت‌های پنسیلوانیا و روستایی در شرق پیتسبورگ. هتل سوت و کور و دلگیری است. برای صبحانه تخم‌مرغ‌ صرف می‌شود که بوی زهم می‌دهد، همراه سوسیس‌هایی که احتمالا با گوشت سگ ساخته شده است. و قهوه‌ای که با ترکیب خاک رس و آب جوش دم شده. صبح‌ها سر پروژه می‌روم. یک پروژه خاکبرداری که من مهندس ناظر آن هستم.

دو. گوشه اتاقم در هتل یک میز تحریر قرار دارد و من پشت میز نشسته‌ام و مشغول تایپ کردن این خطوط هستم. حس می‌کنم انگاری آگاتا کریستی هستم که در هتلی در شهر استانبول نشسته‌ام و مشغول نوشتن رمان قتل در قطار سریع‌السیر هستم. مسافرت کردن و اقامت داشتن در یک هتل دورافتاده در درون انسان نیرویی ایجاد می‌کند که او را وادار به نوشتن می‌کند. هر چند نوشتن جملاتی پربیراه مثل آنچه که شما در حال خواندن آن هستید.

سه. من بروم به بقیه مدلسازی‌ام برسم. از ساعت هفت عصر تا نیمه شب باید با یک برنامه کامپیوتری برای مدلسازی یک چراغ قرمز سر و کله بزنم. از تنظیمات چراغ قرمزها و تمام اعداد و فازهای سبز و قرمز و زرد و تاخیر و تنظیمات دیگری که فارسیشان نمی‌دانم چی می‌شوند متنفرم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۰ |

روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند. چقدر زود می‌گذرد. چند روز پیش پاییز آغاز شد. دیشب داشتم به ماه نگاه می‌کردم. ماه کامل بود و خیلی نورانی. بعد فهمیدم که به این ماه می‌گویند ماه برداشت. برای اینکه ماه این موقع سال، اوایل پاییز، به خاطر محل قرارگیری‌اش در مدار خیلی نورانی است. و در زمان قدیم کشاورزها تا دیرهنگام شب از نور ماه و روشنایی آن بهره می‌بردند و محصولاتشان را برداشت می‌کردند. قبل از اینکه فصل سر فرا برسد. حالا برای ما ماه برداشت بی‌استفاده شده است. شاید چند تا از ماه به صورت تصادفی آخر شب سرمان را بالا بگیریم و از نور خیره‌کننده آن هیجان‌زده شویم و تلاش مذبوحانه‌ای کنیم که با دوربین‌های موبایلمان از آن عکس بگیریم. که هیچ‌وقت تا به حال عکس‌هایی که با دوربین موبایل از آسمان گرفته‌ام مثل خود آسمان شب شکوهمند نمی‌شود.

ماه برداشت تمام شده است و به اعتدال پاییزی رسیده‌ایم. این هم کلمه جدیدی است که یاد گرفته‌ام. یعنی مدت زمان شب و روز تقریبا یکسان می‌شود. من در یکشنبه یکی از روزهای اعتدال پاییزی در سکوت خانه دارم قهوه می‌نوشم و به پاییز پیش رو فکر می‌کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۵ |

⁨

همین‌جوری از سر بیکاری رفتم اسم فامیلم‌ را در اینستاگرام جستجو کردم. تو یک اکانت در اعماق اینستاگرام با این عکس مواجه شدم. توی کپشن نوشته بود: مرحوم مظفر گوریلی (فرض کنید گوریلی اسم خانوادگی من است).
خب من این مظفرالدین شاه را اصلا نمی‌شناسم. و تا حالا اسم کسی به نام مظفر را در تاریخ شفاهی که از پدر و مادربزرگم به من منتقل شده نشنیده‌ام. ولی خب، اسم فامیل ما جای دیگر ایران موجود نیست و صفحه اینستاگرام متروک که عکس مظفرالدین شاه را در آن پیدا کردم متعلق به شهر سنندج بود. برای همین مطمئن هستم اسم آقای مظفر باید یک‌ جایی در شجره‌نامه نانوشته خانواده ما‌ به چشم بخورد. احتمالا نسبتش با من می‌شود چیزی مثل پسرعموی پدربزرگ من.
آقای مظفر احتمالا هفتاد یا هشتاد سال پیش، شاید بعد از خروج نیروهای متفقین از ایران، موهایش را مجعد می‌کند، ریشش را می‌تراشد، سبیلش را شانه می‌زند و بهترین کت و شلوار و کراواتش را می‌پوشد. او به تنها آتلیه شهر سنندج نبش میدان اقبال می‌رود، جلوی دوربین ژست می‌گیرد، و لبخند می‌زند و شات!
*
یک لحظه از زندگی مظفر در تصویر ثبت می‌شود. او احتمالا زندگی خوبی با کمی فراز و نشیب را پشت سر گذاشته. شاید حتی خوشبخت بوده و بدون اینکه به یک نسل سوخته تبدیل شود قبل از انقلاب از این دنیا رفته باشد.
حالا تنها چیزی که از مظفر به جا مانده احتمالا یک خاطره مبهم در ذهن چند نفر از فامیل‌های ما است و یک عکس یادگاری در یک اکانت متروک اینستاگرام.
*
داشتم فکر می‌کردم سال ۲۱۵۰ من جای مظفر را می‌گیرم. مظفر به فراموشی کامل سپرده می‌شود. و اسم من احتمالا در خاطره مبهم نوه یکی از پسرعموهایم جایی داشته باشد. و شاید عکسی از من در گوشه‌ متروکی از یک سوشال مدیای قرن بیست و دومی یافت شود، در حالی که پیکسل‌هایش در چند کیلوبایت حجم در دیتاسنتر پیونن زیر کوه‌های یخ سوئد جا‌ خوش کرده است.⁩⁩⁩

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۵ |

دیشب بعد از حدود چهارصد سال به سینما رفتم و فیلم مایکل را دیدم. زندگی‌نامه مایکل جکسون. از لحاظ بصری فیلم خوبی بود، ولی شخصیت‌های داستان را خیلی سطحی و کم‌عمق نشان می‌داد. با اینحال داشتم فکر می‌کردم چقدر به سینما رفتن حس خوبی دارم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۴۰۵/۰۲/۲۶ |

تعطیلات آخر سال است و من یک هفته با درد یکنواخت و کشدار دندان شماره ۱۳ دست و پنجه نرم می‌کردم. همه دندانپزشک‌های شهر برای تعطیلات به ویلاهایشان در کلورادو و فلوریدا رفته‌اند و شهر از دندانپزشک خالی شده است. با مقدار زیادی تلاش توانستم برای هفته بعد از یک متخصص ریشه وقت بگیرم. (مشکل از ریشه دندان شماره ۱۳ است.)

بالاخره طبق توصیه خانم چت‌جی‌پی‌تی ایبوبروفن ۲۰۰ میلی‌گرم خریدم و دو تایش را قورت دادم. بعد از دو ساعت درد به طرز خارق‌العاده‌ای محو شد. ایبوبروفن بهترین اختراع بشر است. از این به بعد می‌خواهم هر روز برای تسکین دردهای جسمی و حتی روحی‌ و عشقی و اگزیستانسیالیستی‌ام ایبوبروفن بخورم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۶ |

یلدا مبارک. شب یلدا را با نواختن مقداری سه‌تار و نوشیدن شراب گذراندم.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۱ |

سال ۲۰۱۴، یعنی یازده سال پیش، وقتی که هنوز در دهه بیست زندگی‌ام بودم از یک دختره که توی دانشگاهمان بود خوشم آمده بود. ولی او من را دوست نداشت. با هم چند بار رفته بودیم بیرون. شراب نوشیده بودیم. تو خیابان‌های یخ‌زده سینت‌لوییس راه می‌رفتیم. تو کافه، داخل قهوه‌مان بستنی می‌ریختیم و ترکیب جدید را که فکر می‌کردیم اختراع خودمان است امتحان می‌کردیم. یک بار به یک جز کلاب رفتیم و به موسیقی ساکسیفون گوش دادیم، کنار ‌سیاه‌پوست‌های گوگولی آمریکایی که لباس‌های جینگول مینگول می‌پوشیدند و با ریتم موزیک ساکسیفون رقص‌های اگزاتیک می‌کردند.
یک شب بعد از شام رفتیم سوپرمارکت که با هم برای خانه‌هایمان خرید کنیم. وقتی که داشت با ضربه زدن به هندوانه‌ها محتوای داخل آن‌ها را حدس می‌زد رو به من کرد و بهم گفت: "می‌دونی من از مصاحبت باهات لذت می‌برم. آدم جالبی هستی. ولی راستش رو بخوای فکر نمی‌کنم بتونیم با هم ادامه بدیم. می‌تونیم دوست‌های معمولی باشیم. امیدوارم بتونی آدم مناسب زندگیتو پیدا کنی."
این جمله امیدوارم بتوانی آدم مناسب زندگی‌ات را پیدا کنی، منفورترین جمله دنیاست. لطفا در پایان روابط خودتان با آدم‌ها این جمله را به هیچ کسی نگویید. بهتر است به طرف مقابل بگویید ازت متنفرم و از زندگی‌ام گمشو بیرون. اگر بهم می‌گفت از زندگی‌ام گمشو بیرون بهتر می‌توانستم قبول کنم تا اینکه بهم بگوید امیدوارم بتوانی آدم زندگی‌ات را پیدا کنی. به آدم این حس را می‌دهد که رو تخت بیمارستان دراز کشیده‌ای و بعد پزشک احمدی بیاید بالای سرت و بگوید امیدوارم در دنیای بعدی‌ بتوانی زندگی خوبی داشته باشی و بعد همانجا آمپول هوا را داخل شریان قدامی بازویت خالی کند.
با همدیگر به سمت خانه من رفتیم. ماشینش را کنار خانه من پارک کرده بود. کمکش کردم که وسایل خرید را به ماشینش انتقال بدهیم. از هم خداحافظی کردیم. سوار ماشین شد، ماشین را روشن کرد و به سمت خانه‌اش حرکت کرد.
روز بعد که وارد ماشین شدم، روی صندلی عقب دیدم که هندوانه‌اش تو ماشین من جا مانده. بهش اس‌ام‌اس دادم و گفتم هندوانه‌ات را تو ماشینم جا گذاشتی.
ما تصمیم گرفته بودیم که دیگر همدیگر را نبینیم و حالا هندوانه‌اش روی صندلی عقب ماشین من جا خوش کرده بود.
شاید اگر شخصیت‌های یکی از رمان‌های میم مودب‌پور بودیم آن هندوانه باعث می‌شد که دوباره همدیگر را ببینیم و بعد از چند ماه ازدواج می‌کردیم و برای بچه‌هایمان تعریف می‌کردیم که یک هندوانه باعث به دنیا آمدن شما شده است.
ولی بیرون از رمان میم مودب‌پور و تو زندگی واقعی این داستان بیشتر شبیه فیلم‌های اصغر فرهادی تمام می‌شود و ممکن است دو سکانس پایانی داشته باشد. سکانس اول: ساعت نه صبح من برای صبحانه در حال خوردن نان و پنیر و هندوانه هستم. سکانس دوم: یک هندوانه بعد از چند ماه در یخچال خانه مچاله شده و کپک زده و در نهایت به پرتاب شدن داخل سطل زباله محکوم شده است.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۷ |

اجاره‌نشینی یعنی اینکه هرازچندگاهی همه وسایل خانه را می‌چپانی در یک عالمه کارتن و کامیون اسباب‌کشی را بار می‌زنی و به یک آپارتمان جدید منتقل می‌شوی.
یک سری خوبی‌هایی دارد. مثلا اینکه آدم را از یکنواختی کشدار دیوارهای همیشگی و از سنگینی سایه‌ اجسام روی دیوار که زاویه و اندازه‌شان را در تک تک ساعت‌های روز حفظ هستی نجات می‌دهد. وارد فضای جدیدی می‌شوی و انگار زندگی جدیدی شروع می‌کنی.
ولی خب سختی‌ها و مشکلاتی هم دارد. یک حس خانه‌به‌دوشی که همیشه تو ذهن آدم جریان دارد. حس اینکه به جایی تعلق نداری. حس معلق بودن در فضا و مکان. و راستش را بخواهید من متخصص تجربه حس معلق بودن در فضا و زمان هستم. شاید حتی بتوانید یک دکترای افتخاری خانه‌به‌دوشی به من اعطا کنید. انگاری چهل سال زندگی را در اسباب‌کشی و مهاجرت سپری کرده باشم.
گاهی مواقع نصفه شب در تاریکی مطلق از خواب بیدار می‌شوم و یکی از ترسناکترین چیزهایی که تجربه کردم سرم می‌آید. اینکه برای چند ثانیه نمی‌دانم توی کدام یک از خانه‌هایی که در آن زندگی کرده‌ام هستم و چه کسی غیر از من در آن خانه حضور دارد. اینکه تو چه سالی از زندگی به سر می‌برم.
آیا سیاوش چهار ساله هستم که تو خانه اجاره‌ای گوهردشت کرج زندگی می‌کنم؟ یا سیاوش هجده ساله در عظیمیه؟ یا بیست و دو ساله در آپارتمان تهران؟ یا بیست و پنج ساله در خانه دانشجویی‌ام در سنندج؟ یا سی ساله در ایلینوی؟ یا شاید سال ۲۰۲۱ است و من در آپارتمان سینت لوییس هستم و مامان در اتاق کناری در بستر بیماری خوابیده و انتظار مرگ می‌کشد؟
بگذریم... همیشه تو هر خانه‌ای که می‌روم از کنج و زوایای مختلف‌اش عکس می‌اندازم. تا بعدا یادم نرود تو چه آپارتمان‌هایی زندگی کرده‌ام.
شاید یک روز هم خانه خریدم و از این خانه‌به‌دوشی رها شدم. ولی دیروز یک ایمیل به صاحبخانه‌ام فرستادم و درخواست کردم که اجاره‌ آپارتمانم برای یک سال دیگر تمدید شود و خوشحال شدم که تا یک سال دیگر نیازی نیست به سراغ کارتن‌های اسباب‌کشی بروم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۱ |

این را بنویسم بعد بروم به بقیه زندگی‌ام برسم:
1- پریهیلین یا حضیض خورشیدی نقطه‌ای از مدار است که یک سیاره یا شهاب‌سنگ به نزدیکترین فاصله به خورشید می‌رسد.
2- دیروز همه داشتند می‌گفتند که امروز یعنی 29 اکتبر شهاب‌سنگ 3I Atlas به حضیض خورشیدی می‌رسد و اگر در این محل حرکت غیر قابل ‌پیشبینی‌ای از خودش بروز دهد می‌شود حدس زد یک جور آدم فضایی سوار شهاب‌سنگ شده و در حال گشت و گذار در نزدیکی زمین است.
3- چند ساعت پیش شهاب‌سنگ کذایی حضیض خورشیدی را رد کرده و به همان مسیر معمولی خودش در حال ادامه دادن است.
4- برای همین انگاری اطلس 3 آی همچنان یک شهاب‌سنگ بی‌جان و کسل‌کننده است که وارد منظومه شمسی شده است و در نتیجه ما همچنان سیزیف‌وار محکوم هستیم به تنهایی ابدی در این گوشه از جهان قابل مشاهده.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۸ |

یک. دو تا کتاب جدید خریده‌ام. یکی درباره درست کردن قهوه و دیگری چند تا داستان ساده اسپانیایی. از خریدن این دو تا کتاب اندازه یک گوریل سه ساله هیجان‌زده هستم.
دو. امروز بعد از مدت‌ها به کافه کنار آپارتمانم آمده‌ام تا در اینجا کار کنم.
سه. آخر هفته به مکزیکوسیتی یا سیوداد د مکزیکو می‌روم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۷/۱۵ |

می‌خواهم به تو
همان عشقی را تقدیم کنم،
که بهار
به درختان گیلاس
اعطا کرد
-پابلو نرودا

ترجمه گوریل فهیم، از اسپانیایی
پانوشت: دارم اسپانیایی یاد می‌گیرم، و یکی از خوبی‌های اسپانیایی یادگرفتن این است که می‌توانم شعرهای پابلو نرودا را به زبان اصلی بخوانم

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۱۰ |
 
مطالب قدیمی‌تر